كنجكاوي شايگان
شايگان جان از همون روزاي اول چشماشو باز مي كرد و با كنجكاوي دورو و برو نگاه مي كرد. بابا جلال بهت ياد داده بود زبونتو بيرون مي آوردي و از منم ياد گرفته بودي لب هاتو غنچه كني. يه خرده كه گذشت وقتي كه مي خواستي دستشويي كني لبهاتو غنچه مي كردي. فدات بشم. چشم هاتم همش دنبال نور بود و ادم ها را با دقت نگاه مي كردي. از عوض شدن هم بدت مي اومد اولاش همش گريه مي كردي. و هميشه چشمات باز بود كه همه تعجب مي كردند. چند تا عكس هم از ارتباط بابايي با شما مي ذارم.







مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


كنجكاوي شايگان
