رفتن به گلپايگان
از بس كه پشت تلفن صداهاتو واسه مامان جونت گذاشتم خسته شدم. بالاخره بعد يك ماه مامان جونت ديدت. كلييييييييييييييييي خوشحال شد.صبح ها مي اومد از تو رختخوابت برمي داشتت، مي برد پيش خودش مي خوابوندت و لذت مي برد.بچه زهرا جون، رزا هم به دنيا اومده بود ، رفتيم خونشون. شما همش خواب بودي. اونجا عكس گرفتيم.همه مي گفتند خيلي بزرگ شدي پف صورتت خوابيده و صورتت باز شده و كپي مامانتي. باز همون شب مامان جان و باباجان اومدند ديدنت. فردا شبم همه رفتيم خونه مامان جان. تو بغل عمو مهدي صدات در نمي اومد. 3 ساعت تو بغلش بودي مي بردت گردش علمي. بعد هم محكم از دستات بوس بر مي داشت. عمو مجيد هم تا اومد يك سلامي به همه كرد و سريع رفت دستاشو رو بخاري گرم كرد بعد اومد تو را بغل كرد. بعد كه از دستش گرفتنت رفت سراغ بچه بعدي. خلاصه همه بچه دوستند ديگه.


مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


رفتن به گلپايگان
