شایگانشایگان، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 17 روز سن داره

خاطرات جنینی و کودکی

هو هو کردن و ذوق کردن های از ته دل شایگان

مدت هاست که وقتی منو می بینی یا باباتو می خندی. دقیقا می شناسی. وقتی برات صدا در می آرم ادای ما را در می آری. آآآووووو که می گیم لب هاتو جمع می کنی و صدا در می آری. اینطوری با ما ارتباط برقرار می کنی تقریبا اوائل اسفند بود که شروع به این کارا کردی.
10 اسفند 1392

پارک بردن شایگان در شهران

کالسکه را برای اولین بار هفته دوم اسفند راهش انداختیم با بابایی. بعد با ذوق و شوق شما را توش گذاشتیم. آفتاب شده بود. اما گرفتی خوابیدی. ما هم بردیم خوابیده دورت زدیم تو پارک و با بابایی یاد خاطرات قبل که تو شکم مامانی بودی کردیم. یک بار دیگه هم به خاله فرشته زنگ زدم گفتم از سر کار می آیی بیا بریم پارک. بعد با کالسکه بردیمت پارک. کلی این طرف و اون طرف را نگاه می کردی.
8 اسفند 1392

ادامه ماجراي واكسن دو ماهگي

الان حدود يك هفته است كه شكم بچم خوب كار نمي كنه و شب ها بي قراري داره. از ساعت 12:30 شب شروع ميشه و حتي وقتي خواب باشه با گريه بلند از خواب بلند ميشه؛ برديمش دكتر. گفت طبيعي است اما داره وزن كم مي كنه فكر كنم. همش نگران كم اشتهايي اش هستم. تو اينترنت هم ميگند طبيعي است. نمي دونم. انشا الله كه همين طوريه.
1 اسفند 1392

بلند كردن سر،خنده معنادار

تقريبا توي اوائل بهمن ماه مي تونستي با دوتا دستات بلند شي روي بالش و دستاتو صاف كني و سرتو بالا كن و بچرخوني و سرت را از اين طرف به اون طرف بذاري. صحنه خيلي جالبي بود وقتي اين كارو كردي كه عكسشم گرفتم. حالا ديگه دمر راحت مي تونم بذارمت. اما تو نيمه اول بهمن ديگه خنده هات معنا دار شدند.آدم هاي شناس را ميشناختي و لبخند مي زدي. الان وقتي با لب بالا و چانت بازي مي كنم و شايگان را صدا مي كنم، مي خندي. گاهي اوقاتم چشمك هم مي زني.:) تو 22 بهمن كه رفته بوديم گلپايگان بغل بعضي ها كه مي رفتي غريبي مي كردي و لب هاتو مي دادي پايين و ابروهاتو بالا و بعد گريه مي كردي. همه مي گفتند اين بچه غريبي مي كنه. من كه باورم نمي شد. اما انگار درست بود. آخه چند...
28 بهمن 1392

واكسن دو ماهگي

رفتيم با دايي رضا واكسنت را بزنيم. دايي رضا پايت را گرفت. خانمه واست زد. من رفتم بيرون واستادم.دلم واست كباب شد.بعد از ظهر جاي واكسنت قرمز شد. واقعا از گريع زجه مي دي. دلم خيلي برات مي سوخت. تازه كشف كردم كه اگه پاتو تكون ندي دردت نمي گيره. پاتو محكم واست نگه داشتم. نصفه شبم تا ساعت 3 بالا سرت بوديم من و بابايي تا از درد پا خوابت برد. امروزم نمي دونم چرا اما كم اشتها شدي. خيلي نگرانم. هر چي هم كه بهت ميدم تو معدت نمي مونه. فكر كنم به خاطر باز گذاشتن پهلوت باشه. حالا حوله داغ كردم گذاشتم رو پهلوت. خوابت برده. انشا الله كه خوب بشي عزيزم
26 بهمن 1392

رفتن به گلپايگان

از بس كه پشت تلفن صداهاتو واسه مامان جونت گذاشتم خسته شدم. بالاخره بعد يك ماه مامان جونت ديدت. كلييييييييييييييييي خوشحال شد.صبح ها مي اومد  از تو رختخوابت برمي داشتت، مي برد پيش خودش مي خوابوندت و لذت مي برد.بچه زهرا جون، رزا هم به دنيا اومده بود ، رفتيم خونشون. شما همش خواب بودي. اونجا عكس گرفتيم.همه مي گفتند خيلي بزرگ شدي پف صورتت خوابيده و صورتت باز شده و كپي مامانتي. باز همون شب مامان جان و باباجان اومدند ديدنت. فردا شبم همه رفتيم خونه مامان جان. تو بغل عمو مهدي صدات در نمي اومد. 3 ساعت تو بغلش بودي مي بردت گردش علمي. بعد هم محكم از دستات بوس بر مي داشت. عمو مجيد هم تا اومد يك سلامي به همه كرد و سريع رفت دستاشو رو بخاري گرم كرد ب...
21 بهمن 1392

رفتن به بابل

دم در همه منتطرت بودند كه ببيننت. مامانت آب به آب كه ميشد شايگان جون دل درد مي گرفت. اونجا هم رفتيم خونه دو تا از دوستاي بابايي. راستي ما با يكي از دوستاي بابايي اومده بوديم شمال. تو ماشين صدات هم در نيومد. ماشين را خيلي دوست داشتي. ...
25 دی 1392

رفتن به گلپايگان در 10 يا 15 روزگي

تا رسيديم گلپايگان باباجان و عمو مهدي اومدند خونمون با عمو سعيد و فرناز .سريع باباجان اذان را تو دو تا گوشت خوند. من گريه ام گرفته بود. فردا شبش رفتيم خونه مامان جان اونجا مليكا جون هم بود كنار هم عكس گرفتي. عمه افسانه اينها هم اونجا بودند امين همش بغلت مي كرد. همه دوستت داشتند كوچولو. زهرا جون هم منتظر اومدن ني ني اش بود. انشا الله به سلامتي. راستي مامانم اونجا همه را دعوت كرد به خاطر شما كوچولو. عكس يادگاري دسته جمعي هم گرفتيم.   ...
9 دی 1392

كنجكاوي شايگان

شايگان جان از همون روزاي اول چشماشو باز مي كرد و با كنجكاوي دورو و برو نگاه مي كرد. بابا جلال بهت ياد داده بود زبونتو بيرون مي آوردي و از منم ياد گرفته بودي لب هاتو غنچه كني. يه خرده كه گذشت وقتي كه مي خواستي دستشويي كني لبهاتو غنچه مي كردي. فدات بشم. چشم هاتم همش دنبال نور بود و ادم ها را با دقت نگاه مي كردي. از عوض شدن هم بدت مي اومد اولاش همش گريه مي كردي. و هميشه چشمات باز بود كه همه تعجب مي كردند. چند تا عكس هم از ارتباط بابايي با شما مي ذارم. ...
4 دی 1392