نمايشگاه كتاب در 19 ارديبهشت
با دايي رضا و خاله فرشته و بابا جلال رفتيم نمايشگاه كتاب. اونجا كل بن هاي باباتو براي شما كتابو سي دي خريديم. چند تا عكسم گرفتيم. خيلي ذوق داشتي، هر كه را مي ديدي مي خواستي بپري بغلش. ظهر كه شد خسته شديم، تو چمن ها خوابوندمت تا بابايي بره براي ما غذا بگيره. انقدر اونجا دلبري و خنده كردي كه همه دختراي اونجا مي خواستند بخورنت.بعدشم بابا جلال بردت غرفه محل كارش. اونجا هم همه مي گفتند چقدر روابط عموميش خوبه بچه ات. پسرم به باباش برده. بابات يه جا يك حوضي بود كه اب داشت پاهاتو لخت كرد گذاشت رو سنگ حوض كه عكس بگيري چون سرد بود پاتو بلند مي كرديف نمي ذاشتي رو اونجا. :)



مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


نمايشگاه كتاب در 19 ارديبهشت 
