شایگانشایگان، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 18 روز سن داره

خاطرات جنینی و کودکی

خنديدن با صداي بلند - بلند كردن سر براي نشستن-غلت زدن به چپ و راست-جلو رفتن

1393/2/18 19:56
نویسنده : مامانی
160 بازدید
اشتراک گذاری

توي عيد ياد گرفتي كه بلند بلند بخندي و قش كني از خنده و اينكه وقتي از شمال برگشتي سرت را مي آوردي بالا كه بشونيمت. توي عيد هم يك بار جلوي عمه اكرم براي اولين بار غلت زدي فكر كنم 8 فروردين بود. آخر فروردين بود كه شب ها مي خواستي بخوابي روي يك دست مي خوابيدي. غلت مي زدي يك طرفي مي خوابيدي. خيلي با مزه بود. تقريبا اوائل ارديبهشت بود كه يك بار كه دمر گذاشتيمت مثل كرم مي اومدي جلو كه اسباب بازيتو بگيري سرت را مي دادي پايين پاتو تو شكمت جمع مي كردي مي اومدي جلو بعد سرت را مي آوردي بالا دستاتو مي آوردي جلو و خودت را مي كشيدي. خيلي با مزه بود. مامان جون را كه مي ديدي وقتي قربون صدقت مي رفت مي گفت" الهي قربونت بشم من مامان جون" تو از خود بي خود مي شدي و دست و پا مي زدي اين آخري ها پاهاتو سيخ مي كردي كه يعني بلندم كن. پشتتم كه خيلي وقته مي ديدي بالا كه بلندت كنند. آقا وقتي مي خوابونيمت انقدر دلبري مي كني كه بغلت كنند بعد كه بغلت مي كنند كلا ساكت مي شي و كنجكاوانه دورو و برتو نگاه مي كني. يك فيلم هم گرفتم كه داشتي با زرا حرف مي زدي اونم جوابتو مي داد. هر روز مي بردمت تو حياط . چون حوصلت سر مي رفت. يك بار يك پروانه تو باغچه مي چرخيد هر جا اين رفت نگاهش كردي. گمشم نمي كردي. راستي از باد هم اول ها بدت مي اومد اما كم كم عادت كردي، در واقع كلافه مي شدي. وقت خوابيدن هم اين اخر ها آواز خواب مي خوندي.

پسندها (1)

نظرات (0)