شایگانشایگان، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 16 روز سن داره

خاطرات جنینی و کودکی

روزهاي آخر انتظار

1392/9/25 11:56
نویسنده : مامانی
159 بازدید
اشتراک گذاری

مدت دو هته اي تقريبا مي شه كه بابا جلال حسابي درگير بيمه محل كارش هست و هر روز به جاي اينكه بره تو اتاقش، مي ره اداره رفاه محل كارش كه قرارداد بيمه بسته بشه. تا الان كه روز آخره هنوز بيمه بسته نشده. از 5 شنبه پيش من و خاله فرشته و بابا جلال خونه تكوني عيد را شروع كرديم. كل خونه را تميز كرديم. چون مي دونيم بعدا درگير شايگان خوشگل مي شيم و ديگه وقت اين كارا نيست. منم چند تا پارچه با جنس هاي مختلف به صورت مربعي بريدم تا شايگان بعد از به دنيا اومدن با اونها آشنا كنم. از هفته پيش تا حالا كل خانواده زنگ زدند و احوال پرسي منو و شايگان را كردند. امروز كه روز آخره، عمه م‍ژگان داره از شمال مي آد. عمو امين هم كه امروز تهران كلاس داره كه مي آدش. خاله فرشته هم كه هست. دايي رضا هم رفته اصفهان براي كارهاي فارغ التحصيليش. بعدشم مي رند ماشين مامان اينا را از گلپايگان مي گيرند و مي آرند كه منو فردا صبح ساعت 4:30 ببرند بيمارستان آتيه. ديگه فردا با دكتر مهناز اشرفي به دنيا خواهي آمد.بابا جلال هفت شب زنگ مي زنه بيمارستان كه برامون اتاق دو نفره رزرو كنه. راستي به مامان جون نگفتيم كه فردا زايمان دارم، چون استرس مي گيره. ما به همه گفتيم زايمان 5 شنبه هست. حالا ببينيم چقدر موفق هستيم.قلب

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

مائده
25 آذر 92 11:40
ایشالله به سلامتی بدنیا بیاد مامانیییییییییییییییییییی
مائده
1 دی 92 0:18
سفیدی برف را برای روحت سرخی انار را برای قلبت شیرینی هندوانه را برای لحظه هایت و بلندی یلدا را برای زندگی قشنگت آرزومندم … یلدا مبارک!
عروس آبان
5 دی 92 8:16
انشاله که به سلامتی دنیا اومده باشه قدم نو رسیده هم مبارک