شایگانشایگان، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 17 روز سن داره

خاطرات جنینی و کودکی

ماندن شب در بيمارستان

عمه مژگان زحمت كشيدند موندند پيشم. من چون مورفين بهم مي زند زياد يادم نيست كه چكار مي كردم. منتها يادمه كه از تخت مي اومدم بيرون و پياده روي مي كردم. و براي شير دادن به ني ني عمه مژگان كمكم مي كرد.  ...
27 آذر 1392

اتاق ريكاوري

وقتي كه از اتاق عمل اومدم بيرون از همه تشكر  كردم و تو اتاق ريكاوري منتظر بودم كه شايگان را بيارند كه شير بدم . اما هر چه بهشون مي گفتم مي گفتند كه مسئولش نيامده. كسي نيست بچه را بياره. خيلي ناراحت شدم. دوست داشتم زود زود به ني ني ام شير بدم، اما نشد. بابا جلال با هزار دردسر اومد منو تو اتاق ريكاوري ديد و ازم تشكر كرد بابت به دنيا آوردن پسر طلا. بعد از يك ساعت معطلي براي خالي شدن اتاق خصوصي خلاصه وارد اتاق شدم و اولين شير را به ني ني دادم. راستي بابايي تعريف مي كرد وقتي آوردندت كه ببينيمت كلا دستات تو دهنت بود. ...
26 آذر 1392

احساس ماماني بعد از شنبدن گريه عسلي

بعد از شنيدم گريه شايگان اشكام خود به خود سرازير شد كه بچم تونست گريه كنه. همون لحظه به موهبت خدا فكر مي كردم كه چقدر بزرگ و بزرگواره كه آرزوي من و بابايي را به واقعيت تبديل كرده. تو يك ربعي كه داشتند رحمم را مي دوختند من براي التماس دعايي ها كلي دعا كردم. در همون موقع انگار داشتند تو دهن بچه را خالي مي كردند گريه اش هي كم و  زياد مي شد. بعدش لپش را آوردند كنار ل1م و منم بوسش كردم. خيلي عزيز بودي خيلي دوستت داشتم. از همون اول احساسم فوران كرده بود خانم فيلم بردار عكس گرفت. بعد من از همه از خانم دكتر و بقيه پرسنل تشكر كردم. همش مي پرسيدم سالمه بچم؟ سالمه؟ اونا هم مي كفتند بابا آره. بعدشم كفتند مي توني به شوهرت بگي كه وليعهدت به دنيا اومد...
26 آذر 1392