شایگانشایگان، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 17 روز سن داره

خاطرات جنینی و کودکی

ماندن گلپايگان -عروسي دوم خاله فرشته و ...

در طي دوران عيد كه همه دور هم بوديم و 13 به در هم رفتيم باغ عمو مهدي اينها. كلي خوش گذشت. كل روزها را هم با عمع افسانه و عمه اكرم و بقيه همديگر را مي ديديم. هر روز براي ديدنت يا بچه ها مي اومدند اينجا يا ما مي رفتيم خونه مامان جان.بعد از 15 فروردين هم بابا جلال رفت تهران. يك دو هفته اي هم من و شما تنها مونديم گلپايگان. بابا جون با ماشين ما را مي برد مي گردوند. براي عروسي خاله فرشته هم شما بيشترش را خواب بودي ولي مامانت حسابي تركوند. بابا جلال باز همون عروسي دو روزي اومد اينجا و باز رفتند تهران. اما جايش خيلي خالي بود. دلش براي شما يه ذره شده بود. مامان جون تا خاله فرشته بود با ماشين مي رفتيم دنبالش مدرسه. شما را هم مي برديم كلي خوشحال مي شد....
18 ارديبهشت 1393

اولين بار ماما گفتن شايگان

دو روزي بود كه گلپايگان حرف نمي زدي، قبلش جيغ جيغي حرف مي زدي، ما همش مي گفتيم از بس مامان جون باهات جيغ جيغي حرف مي زد، اين جوري شده بودي. خيلي با مزه بود خلاصه بعد از دو روز حرف نزدنت ديديم شروع كردي به حرف زدن و لب هاتو تكون مي دادي و باهاش بازي مي كردي. 15 ارديبهشت بود كه گفتي " مااااااا مااااااا" من كلي ذوق زده شدم. واقعا قشنگ مي گفتي. فدات بشم
15 ارديبهشت 1393

دندان در آوردن،فوت بابا جون، بلند شدن با میز و 4 دست و پا رفتن

روز 2 شهریور بود که دیدم دندان پایین شایگان یک نقطه سفیدش در اومده، کلی ذوق زده خاله اش را صدا کردم که دندونش را ببینه. خیلی حس جالبی بود روز 3 شهریور باباجون فوت کردند که سراسیمه رفتیم گلپایگان، که شما وقتی می دیدی که من گریه می کردم همش شما هم بی قراری می کردی. روز 7 مرداد خونه مامان جان اینها دستتو به میز گرفتی و بلند شدی همون روز چهار دست و پا هم یه خورده رفتی ولی بعد باز خودتو می کشیدی. اون موقع رزا اینها خونه مامان جون بودند به اون نگاه کردی که چهار دست و پا می ره، شما هم امتحان کردی و رفتی.
2 ارديبهشت 1393

واكسن چهارماهگي

راستي بگم كه واكسن چهارماهگيتو گلپايگان زديم برات يك روزو و نصفي تب داشتي. خيلي ترسيدم. اما بعد از واكسن دوم كلا شب بيداريهات خوب شد و شبها خودت آروم مي خوابي، نياز به سشوار و هود براي خوابوندنت نيست. خيلي بابت اين قضيه خوشحالم.
28 فروردين 1393

سوار هواپيما شدن براي اولين بار و رفتن به عروسي خاله فرشته در اروميه

شايگان جان شما براي اولين بار در روز 4 فروردين 93 سوار هواپيما شدي. من خونده بودم كه بچه ها در حينtake off گوش درد مي گيرند واسه همين توي هواپيما كه نشستيم وقت بلند شدن و نشستن مجبورت كردم شير بخوري و يا دستتو بخوري. خودتم وقتي هواپيما داشت اوج مي گرفت احساس كلافه شدن داشتي. نمي دونم چرا. اما به خوبي و خوشي گذشت. تو هواپيما مهماندار چند تا اسباب بازي آوردند؛ منم عروسك انگشتي ها را انتخاب كردم. چون دنبالش بودم واست بخرم. بعد از ظهرم رفتيم عروسي خاله فرشته. تو توي كل عروسي شركت داشتي. گفتم براي اينكه يادت باشه كه كلا تو عروسي تنها خاله ات نقش مهمي داشتي عزيزم. منم به سختي تو عروسي بهت شير مي دادم. اما نوش جونت. فرداشم مونديم و بعد با اتوبوس 13...
4 فروردين 1393

رفتن به بابل برای عید

مثل همیشه وقتی رسیدیم همه منتظر دیدنت شایگان بودند. الان دیگه بین هستی و آرین و علی سر شایگان دعواست. یک شب تو تو بغل آرین بودی بعد داشت رو پاش تکونت می داد. هستی منتظر بود که نوبتش بشه تو رو روی پا بگیره. بعد آرین از روی استرس تند تند پاشو تکون می داد. نمی خواست تو را بده به هستی باید چهرشو می دیدی . خیلی با مزه شده بود. انشا الله در آینده هم بازی های خوبی بشین با هم.   راستي بگم كه براي عيد تبريكي براي اولين بار سر مزار پدرجون هم رفتي اينم عكسش: خدا بيامرزدش. شايگان اين بابا بزرگتو وقتي بزرگ شدي يادت نره ها!!! ...
3 فروردين 1393

شناختن مامانی از روی صدا و کارهای جالب شایگان

یک بار بدون اینکه ببنیم داشتم صدا در می آوردم و نازت می کردم. بعد با صورتت دنبال صدا می گشتی آخرش پیدام کردی. دیروزش هم یک بار که عمه مژگان داشت باهات بازی می کرد و می خندیدی و از ته دل ذوق می کردی. منم یک بار اومدم و نازت کردم . تا مو دیدی لب های بالاتو کلفت کردی مثل همیشه که شیر می خواهی و التماسانه صدا در می آوردی و شروع کردی به دست خوردن فکر کنم دیگه می دونی کی بهت شیر می ده. الان جدود دو هفته ای هست که وقتی به پهلوت می کنم و پشت سرت پتو می ذارم که بهت شیر بدم می فهمی که شیر می خوام بهت بدم می خندی و از روی ذوق دستاتو می کنی تو دهنت. به این معنی که شیر را زودتر بهم بده. چند روز پیش تولد 3 ماهگیت بود وزنت 7:200 بود خیلی خوشحال شد...
29 اسفند 1392

نامزدی امین

همه فامیل از گلپایگان اومده بودند خانه عمه افسانه. شب ما رفتیم تالار و تو تو بغل رویا جون بودی و اصلا تکون نمی خوردی. داشتی رقص ها را نگاه می کردی. انگار از آهنگ و رقص خیلی خوشت می اد. آخه وقتی من برات تو خوه می رقصم و بشکن می زنم دهنتو از خوشحالی باز می کنی و می خندی. خلاصه شب رفتیم خونه عمه اینها موندیم. رزا و ملیکا هم بودند. شما مثل آقاها شده بودی. از این بغل به اون بغل. بچه خوبی بودی. خاطره خیلی خوبی بود.مامان جونم بود. بیچاره از بس بغلت می کردند به مامان جون اصلا نمی رسید که بغلت کنه. مثل گل خندون بودی اون شب. ...
21 اسفند 1392

غریبی کردن شایگان

دایی رضا بعد از سه روز اومد خونمون می خواستیم بریم خانه عمه افسانه. من تو اتاق بودم دایی رضا شما را از ته هال برداشت. بغلت کرد. تا یک مدت نگاهش کردی بعد دو بار محکم لب هاتو جمع کردی و زدی زیر گریه . حالا گریه نگن کی گریه کن . دوباره بردمت پیش دایی رضا بازم شروع کردی به گریه. خلاصه بردمت تو اتاق و آهنک برات گذاشتم و بهت شیر دادم آروم شدی. اما بازم که یادت می افتاد گریه می کردی. انگار غریبی کردن را داری یاد می گیری.
21 اسفند 1392

بردن شایگان به فروشگاه شهروند

شایگان را گذاشتیم تو سبد های کالا. یعنی خوابوندیمت توش کلی ذوق می کردی. همه جا را نظاره می کردی. خیلی دوست داشتی. صدات در نیومد. هر که از دورت رد می شد لپتو می کشید می گفت خیلی با مزه است. آخرشم دو تا خانم باهات صحبت کردند و شما هم به اونها می خندیدی.
20 اسفند 1392