شایگانشایگان، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 16 روز سن داره

خاطرات جنینی و کودکی

نگراني هاي مامان به خاطر تموم شدن مرخصي زايمان و صحبت با پرستار

ديگه دو ماه ديگه ماماني بايد بره سر كار و مدت زيادي هست كه دنبال پرستار مي گرديم، خلاصه دوست بابا آقاي نجفي كه كارمند دانشگاه هست، پرستار بچه خودش را معرفي كرد، خيلي خانم خوبي هست، اسمش خانم فلاح هست و امروز اومد كه ببينه با شما ارتباط برقرار مي كنه يا نه، كه تونست و شما دوست داشتي بري بغلش. اونم مهربونانه نگاهت مي كرد و بهت محبت مي كرد. خلاصه بابايي با ايشون به نتيجه رسيد و قرار شد از اول مهر بياند شما را نگه داره. ...
19 تير 1393

ابراز احساسات شايگان در هنگام باز شدن در خانه

واي خوشحال مي شي و جيغ از شادي مي زني و مي خندي و دست و پاهاتو تكون مي دي و مي خواي بپري بري. حالا اگه من لباس بيرون بپوشم و برم سمت در و شما را بغل نكنم دستاتو از هم باز مي كني و گريه مي كني كه منو بغل كن ببر بيرون ...
19 تير 1393

واكنش شايگان نسبت به كتابهايش

همه كتابهاتو مزه كردي و مي خواستي پاره كني. عكس ني ني ها را تند تند هم مال اين صفحه و هم صفحه كناريش را نگاه مي كردي و خلاصه خيلي از چيزجديد خوشت مي آد. اون كتاب قطاري را هم كلا هم چرخ هايش را و هم خود كتاب را مثل چي مي خوردي
19 تير 1393

خزيدن به جلو براي گرفتن سفره و كنترل

قبلا هم البته اين كارو مي كردي، اما الان يك قر به راست و يك قر به چپ مي دهي و خودت را انقدر مي كشي تا وسيله را بگيري در حسن قر دادن جيغ  و فرياد مي زني كه چرا دستت نمي رسه. اما كسي كمكت نمي كنه كه وسيله را بهت بده. گاهي اوقات هم پاهاتو زير شكمت جمع مي كني و دستاتم راست مي كني اما يك مرتبه مي افتي. فدات بشم من         ...
19 تير 1393

نشستن به تنهايي و گاهي افتادن، البته به صورت كم

شايگان جونم شما ديگه مي توني بنشيني و اگه به طرف چپت بچرخي با اون دستت تعادلت را برقرار مي كني كه نيفتي. من به تو افتخار مي كنم. احساست وقتي كه مي نشيني اينه كه انگار كار خيلي مهمي را انجام دادي. :) ...
16 تير 1393

مزه آب هندوانه

امروز خونه خاله فرشته هر چي خواستم بهش شير بدم نخورد. بعد خاله فرشته هندوانه آورد براي همه. يك بار ديدم شايگان چشماش برق زد و دمر شد و جلو رفت كه هندوانه را بخوره آخرش مجبور شديم آبش را بهش بديم نمي دونين چه كار مي كرد. دهنش را باز كرده بود و زبونش را تا اونجا كه مي تونست آورده بود بيرون. بعد كه قاشق را مي ذاشتيم كه براش باز آب هندونه بياريم نگاه نگاه مي كرد و پاهاشو تكون مي داد. دلم براش كباب شد. بچم تشنش بود. قربونش برم عاشق چيزهاي خنكه.
11 تير 1393